
مکان تبلیغ شما

نويسندگان

موضوعات وب

آرشیو مطالب
زندگی نامه امام جعفر صادق (ع)
ولادت
ولادت حضرت مهدی صاحب الزمان ( ع ) در شب جمعه ، نيمه شعبان سال 255يا 256 هجری بوده است . پس از اينکه دو قرن و اندی از هجرت پيامبر ( ص ) گذشت ، و امامت به امام دهم حضرت هادی ( ع ) و امام يازدهم حضرت عسکری ( ع ) رسيد ، کم کم در بين فرمانروايان و دستگاه حکومت جبار ، نگراني هايی پديد آمد . علت آن اخبار و احاديثی بود که در آنها نقل شده بود : از امام حسن عسکری ( ع ) فرزندی تولد خواهد يافت که تخت و کاخ جباران و ستمگران را واژگون خواهد کرد و عدل و داد را جانشين ظلم و ستم ستمگران خواهد نمود . در احاديثی که بخصوص از پيغمبر ( ص ) رسيده بود ، اين مطلب زياد گفته شده و به گوش زمامداران رسيده بود . در اين زمان يعنی هنگام تولد حضرت مهدی ( ع ) ، معتصم عباسی ، هشتمين خليفه عباسی ، که حکومتش از سال 218هجری آغاز شد ، سامرا ، شهر نوساخته را مرکز حکومت عباسی قرار داد . اين انديشه - که ظهور مصلحی پايه های حکومت ستمکاران را متزلزل مي نمايد و بايد از تولد نوزادان جلوگيری کرد ، و حتی مادران بيگناه را کشت ، و يا قابله هايی را پنهانی به خانه ها فرستاد تا از زنان باردار خبر دهند - در تاريخ نظايری دارد . در زمان حضرت ابراهيم ( ع ) نمرود چنين کرد . در زمان حضرت موسی ( ع ) فرعون نيز به همين روش عمل نمود . ولی خدا نخواست . همواره ستمگران مي خواهند مشعل حق را خاموش کنند ، غافل از آنکه ، خداوند نور خود را تمام و کامل مي کند ، اگر چه کافران و ستمگران نخواهند . در مورد نوزاد مبارک قدم حضرت امام حسن عسکری ( ع ) نيز داستان تاريخ به گونه ای شگفت انگيز و معجزه آسا تکرار شد . امام دهم بيست سال - در شهر سامرا - تحت نظر و مراقبت بود ، و سپس امام يازدهم ( ع ) نيز در آنجا زير نظر و نگهبانی حکومت به سر مي برد . " به هنگامی که ولادت ، اين اختر تابناک ، حضرت مهدی ( ع ) ، نزديک گشت ، و خطر او در نظر جباران قوت گرفت ، در صدد بر آمدند تا از پديد آمدن اين نوزاد جلوگيری کنند ، و اگر پديد آمد و بدين جهان پای نهاد ، او را از ميان بردارند . بدين علت بود که چگونگی احوال مهدی ، دوران حمل و سپس تولد او ، همه و همه ، از مردم نهان داشته مي شد ، جز چند تن معدود از نزديکان ، يا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسکری ( ع ) کسی او را نمي ديد . آنان نيز مهدی را گاه بگاه مي ديدند ، نه هميشه و به صورت عادی " .
زندگی نامه امام چهارم
حضرت سجاد ( ع )
نام معصوم ششم علی ( ع ) است . وی فرزند حسين بن علی بن ابيطالب ( ع ) و ملقب به "سجاد" و "زين العابدين " مي باشد . امام سجاد در سال 38هجری در مدينه ولادت يافت . حضرت سجاد در واقعه جانگداز کربلا حضور داشت ولی به علت بيماری و تب شديد از آن حادثه جان به سلامت برد ، زيرا جهاد از بيمار برداشته شده است و پدر بزرگوارش - با همه علاقه ای که فرزندش به شرکت در آن واقعه داشت - به او اجازه جنگ کردن نداد . مصلحت الهی اين بود که آن رشته گسيخته نشود و امام سجاد وارث آن رسالت بزرگ ، يعنی امامت و ولايت گردد . اين بيماری موقت چند روزی بيش ادامه نيافت و پس از آن حضرت زين العابدين 35سال عمر کرد که تمام آن مدت به مبارزه و خدمت به خلق و عبادت و مناجات با حق سپری شد . سن شريف حضرت سجاد ( ع ) را در روز دهم محرم سال 61هجری که بنا به وصيت پدر و امر خدا و رسول خدا ( ص ) به امامت رسيد ، به اختلاف روايات در حدود 24 سال نوشته اند . مادر حضرت سجاد بنا بر مشهور "شهربانو" دختر يزدگرد ساسانی بوده است . آنچه در حادثه کربلا بدان نياز بود ، بهره برداری از اين قيام و حماسه بی نظير و نشر پيام شهادت حسين ( ع ) بود ، که حضرت سجاد ( ع ) در ضمن اسارت با عمه اش زينب ( ع ) آن را با شجاعت و شهامت و قدرت بی نظير در جهان آن رو فرياد کردند . فريادی که طنين آن قرنهاست باقی مانده و - برای هميشه - جاودان خواهد ماند . واقعه کربلا با همه ابعاد عظيم و بی مانندش پر از شور حماسی و وفا و صفا و ايمان خالص در عصر روز عاشورا ظاهرا به پايان آمد ، اما مأموريت حضرت سجاد ( ع ) و زينب کبری ( س ) از آن زمان آغاز شد . اهل بيت اسير را از قتلگاه عشق و راهيان به سوی "الله " و از کنار نعشهای پاره پاره به خون خفته جدا کردند . حضرت سجاد ( ع ) را در حال بيماری بر شتری بی هودج سوار کردند و دو پای حضرتش را از زير شکم آن حيوان به زنجير بستند . ساير اسيران را نيز بر شتران سوار کرده ، روانه کوفه نمودند . کوفه ای که در زير سنگينی و خفقان حاکم بر آن بهت زده بر جای مانده بود و جرأت نفس کشيدن نداشت ، زيرا ابن زياد دستور داده بود رؤسای قبايل مختلف را به زندان اندازند و مردم را گفته بود بدون اسلحه از خانه ها خارج شوند . در چنين حالتی دستور داد سرهای مقدس شهدا را بين سرکردگان قبايلی که در کربلا بودند تقسيم و سر امام شهيد حضرت ابا عبد الله الحسين را در جلو کاروان حمل کنند . بدين صورت کاروان را وارد شهر کوفه نمودند . عبيد الله زياد مي خواست وحشتی در مردم ايجاد کند و اين فتح نمايان خود را به چشم مردم آورد . با اين تدبيرهای امنيتی چه شد که نتوانستند جلو بيانات آتشين و پيام کوبنده زن پولادين تاريخ حضرت زينب ( س ) را بگيرند ؟ گويی مردم کوفه تازه از خواب بيدار شده و دريافته اند که اين اسيران ، اولاد علی ( ع ) و فرزندان پيغمبر اسلام ( ص ) مي باشند که مردانشان در کربلا نزديک کوفه به شمشير بيداد کشته شده اند . همهمه از مردم برخاست و کم کم تبديل به گريه شد . حضرت سجاد ( ع ) در حال اسارت و خستگی و بيماری به مردم نگريست و فرمود : اينان بر ما مي گريند ؟ پس عزيزان ما را چه کسی کشته است ؟ زينب خواهر حسين ( ع ) مردم را امر به سکوت کرد و پس از حمد و ثنای خداوند متعال و درود بر پيامبر گرانقدرش ، حضرت محمد ( ص ) فرمود : "... ای اهل کوفه ، ای حيلت گران و مکرانديشان و غداران ، هرگز اين گريه های شما را سکون مباد . مثل شما ، مثل زنی است که از بامداد تا شام رشته خويش مي تابيد و از شام تا صبح به دست خود بازمي گشاد . هشدار که بنای ايمان بر مکر و نيرنگ نهاده ايد ..." . سپس حضرت زينب ( ع ) مردم کوفه را سخت ملامت فرمود و گفت : "همانا دامان شخصيت خود را با عاری و ننگی بزرگ آلود کرديد که هرگز تا قيامت اين آلودگی را از خود نتوانيد دور کرد . خواری و ذلت بر شما باد . مگر نمي دانيد کدام جگرگوشه از رسول الله ( ص ) را بشکافتيد ، و چه عهد و پيمان که بشکستيد ، و بزرگان عترت و آزادگان ذريه او را به اسيری برديد ، و خون پاک او به ناحق ريختيد ..." . مردم کوفه آنچنان ساکت و آرام شدند که گويی مرغ بر سر آنها نشسته ! سخنان کوبنده زينب ( ع ) که گويا از حلقوم پاک علی ( ع ) خارج مي شد ، مردم بی وفای کوفه را دچار بهت و حيرت کرد . شگفتا اين صدای علی ( ع ) است که گويا در فضای کوفه طنين انداز است ... . امام سجاد ( ع ) عمه اش را امر به سکوت فرمود . ابن زياد دستور داد امام سجاد ( ع ) و زينب کبری و ساير اسيران را به مجلس وی آوردند ، و در آن جا جسارت را نسبت به سر مقدس حسين ( ع ) و اسيران کربلا به حد اعلا رسانيد ، و آنچه در چنته دناءت و رذالت داشت نشان داد ، و آنچه لازمه پستی ذاتش بود آشکار نمود .
زندگی نامه امام سوم
زندگينامه امام حسين (ع):
دومين فرزند برومند حضرت علي و(1) در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت فاطمه ، که درود خدا بر ايشان باد، در خانه وحي و ولايت چشم به جهان گشود.
زندگی نامه امام دوم
پیشوای دوم جهان تشیع که نخستین میوه پیوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پیامبر اسلام (ص) بود، در نیمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشود.(1)
حسن بن على (ع) از دوران جد بزرگوارش چند سال بیشتر درک نکرد زیرا او تقریباً هفت سال بیش نداشت که پیامبر اسلام بدرود زندگى گفت.
پس از درگذشت پیامبر (ص) تقریبا سى سال در کنار پدرش امیر مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاویه بر اثر مسمومیت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسید.
شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن(ع)
فریادرس محرومان
در آیین اسلام، ثروتمندان، مسئولیت سنگینى در برابر مستمندان و تهیدستان اجتماع به عهده دارند و به حکم پیوندهاى عمیق معنوى و رشته هاى برادرى دینى که در میان مسلمانان بر قرار است، باید همواره در تأمین نیازمندیهاى محرومان اجتماع کوشا باشند. پیامبر اسلام (ص) و پیشوایان دینى ما، نه تنها سفارشهاى مؤکدى در این زمینه نموده اند، بلکه هر کدام در عصر خود، نمونه برجسته اى از انساندوستى و ضعیف نوازى به شمار می رفتند.
پیشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزیده و ممتاز داشت، بلکه از لحاظ بذل و بخشش و دستگیرى از بیچارگان و درماندگان نیز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت ادامه مطلب...
زندگی نامه امام اول
:: حضرت امیر المومنین علی (ع) :
وی فرزند ابو طالب بود. علی (ع) ده سال پیش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطی که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پیغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموی خود یعنی پیامبر منتقل گردید و تحت سرپرستی و پرورش مستقیم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پیغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نایل شد و برای نخستین بار در (غار حرا) وحی آسمانی به وی رسید وقتی که از غار رهسپار شهر وخانه خود شد , شرح حال را فرمود , علی (ع) به آن حضرت ایمان آورد و باز در مجلسی که پیغمبر اکرم (ص) خویشاوندان نزدیک خود را جمع و به دین خود دعوت نموده فرمود
بقیه در ادامه مطلب:
زندیگی نامه حضرت محمد(ص)

زندگینامه حضرت محمد (ص)نام: محمد بن عبد الله در تورات و برخى كتب آسمانى «احمد» نامیده شده است. آمنه، دختر وهب، مادر حضرت محمد (ص) پیش از نامگذارىِ فرزندش توسط عبدالمطلب به محمّد، وى را «احمد» نامیده بود.كنیه: ابوالقاسم و ابوابراهیم.القاب: رسول اللّه، نبى اللّه، مصطفى، محمود، امین، امّى، خاتم، مزّمل، مدّثر، نذیر، بشیر، مبین، كریم، نور، رحمت، نعمت، شاهد، مبشّر، منذر، مذكّر، یس، طه و... .منصب: آخرین پیامبر الهى، بنیانگذار حكومت اسلامى و نخستین معصوم در دین مبین اسلام.تاریخ ولادت: روز جمعه، هفدهم ربیع الاول عام الفیل برابر با سال 570 میلادى (به روایت شیعه). بیشتر علماى اهل سنّت تولد آن حضرت را روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول آن سال دانستهاند.عام الفیل، همان سالى است كه ابرهه، با چندین هزار مرد جنگى از یمن به مكه یورش آورد تا خانه خدا (كعبه) را ویران سازد و همگان را به مذهب مسیحیت وادار سازد؛ اما او و سپاهیانش در مكه با تهاجم پرندگانى به نام ابابیل مواجه شده، به هلاكت رسیدند و به اهداف شوم خویش نایل نیامدند. آنان چون سوار بر فیل بودند، آن سال به سال فیل (عام الفیل) معروف گشت.محل تولد: مكه معظمه، در سرزمین حجاز (عربستان سعودى كنونى).نسب پدرى: عبدالله بن عبدالمطلب (شیبة الحمد) بن هاشم (عمرو) بن عبدمناف بن قصّى بن كلاب بن مرّة بن كعب بن لوىّ بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر (قریش) بن كنانة بن خزیمة بن مدركة بن الیاس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.از پیامبر اسلام(ص) روایت شده است كه هرگاه نسب من به عدنان رسید، همان جا نگاه دارید و از آن بالاتر نروید. اما در كتابهاى تاریخى، نسب آن حضرت تا حضرت آدم(ع) ثبت و ضبط شده است كه فاصله بین عدنان تا حضرت اسماعیل، فرزند ابراهیم خلیل الرحمن(ع) به هفت پشت مىرسد.
داستان پیامبران(6)
12- حضرت محمّد(ص)
ولادت
حضرت محمّد(ص) در سال عام الفيل در شهر مكّه متولد شدند.پدر آن حضرتعبداللّه بن عبدالمطلب ومادر آن حضرتآمنه دختر وهب بن عبدمناف بوده است.از نظر علماء شيعه،اجداد پيامبر اسلام تا حضرت آدم همه موحّد بوده وصُلبپيامبر در پشت هيچ مشركي قرار نگرفته است.
در روايت مشهور،اجداد پيامبر تا حضرت آدم را بشرح زير ذكر نمودهاند:
محمّدپسر عبداللّه پسر عبدالمطلب پسر هاشم پسر عبدمناف پسر قهر پسرغالب پسر لوي' پسرقصي' پسر كنانه پسر خزيمه پسر مدركه پسر الياس پسر مغير پسرنزار پسر سعد پسرعدنان پسر ادد پسر يستحب پسر نبت پسر هميسع پسر قيدار پسراسماعيل(ع) پسرابراهيم(ع)پسرتارخ پسرتاخور پسرارغو پسرقالع پسر بغابرپسرارفخشد پسرسام(ع) پسر نوح(ع)پسرملك پسرمتوشلخ پسرادريس(ع)پسر اددپسر مهلائيل پسر فينان پسر انوش پسرشيث(ع)پسر آدم(ع).
پيامبر داراي نُه عمو بوده است.يعني عبدالمطلب ده پسر داشته استشامل:(ابوطالب(عبدمناف)،زبير،حمزه،حارث،غيداق،مقوم(حجل)
ابولهب(عبدالعزّي)،ضرار،عباس »
«پيامبر دوماهه بودند كه پدرشان رحلت نمود وچهارساله بودند كه مادرشان از دنيارفت وهشت ساله بودند كه عبدالمطلب رحلت نمودند وچهل وپنج ساله بودند كهابوطالب وهمچنين همسررسولخدا،خديجه (س) رحلت نمودند.»
«پيامبر دوماهه بودند كه پدرشان رحلت نمود وچهارساله بودند كه مادرشان ازدنيا رفت وهشت ساله بودند كه عبدالمطلب رحلت نمودند وچهل وپنج سالهبودند كه ابوطالب وهمچنين همسر رسولخدا، خديجه(س) رحلت نمودند.»
يكي از برنامههاي پيامبر اسلام در قبل از بعثت،عبادت وتفكر در غار حرا بود كهدر سن چهل سالگي در همين غار ودرحالت خلوت با خداي بي نياز،اولين وحيواولين آيه نازل شد ومقام نبوت،رسما به آن جناب ابلاغ گرديد.در اين مورد روايتياز امام حسن عسگري(ع)نقل شده كه:
«وقتي پيامبر به سن چهل سالگي رسيد،خداي رؤف دل حضرت را از همة دلها بهتروخاشعتر ومطيعتر وبزرگتر يافت.لذا امر كرد تا درهاي آسمان را گشودند وملائكهفوج فوج به زمين آمدند وخداي توانا ، رحمت خود را از ساق عرش تا سر آنبزرگوار متصل كرد.در اين هنگام جبرئيل فرود آمد ودر غار حرا،بازوي مبارك پيامبررا گرفت وگفت:ايمحمّد!بخوان!محمّد(ص)فرمود:چه بخوانم؟جبرئيل فرمود:
«اِقْرَءْ بِاسْمَ رَبِّك الذّي خلق،خَلَقَ الانسانَ مِنْ عَلَقٍ...»وقتي وحي تمام شد وملائكهبه آسمان بالا رفتند،حضرت در حاليكه انوارجلال الهي اورا فرا گرفته بود وكسينميتوانست به او نگاه كند،از غار بيرون آمد وبطرف پايين كوه حركت نمود.
بر هر درخت وسنگ وگياهي كه عبور ميكرد،بر آن جناب سلام ميكردند وبه زبانفصيح ميگفتند:السلام عليك يا نبي اللّه!السلام عليك يا رسول اللّه!همينكه واردخانه خديجه شد،خانه از شعاع خورشيد جمالش منوّر گرديد.خديجه گفت:ايمحمّد!اين چه نوريستكه در تو مشاهده ميكنم؟فرمود:اين نور پيامبري است!بگو
لا اله الاّ اللّه.محمّد رسول اللّه.خديجه گفت:من سالهاست كه پيامبري تورا ميدانموشهادتين را جاري نمود.در اين موقع حضرت فرمود: احساس سرماي شديديميكنم.پارچهاي روي من بيانداز!وقتي پارچهاي بر روي پيامبر انداخت،ناگاه آيهنازل شد:«يا ايُهَا المُدَّثِر.قُمْ فَانْذِر.ورَبِّكَ فَكَبِّرْ ...»(اي پيچيده شده در پارچه!بلند شوومردم را انذار بده!وخدا را به بزرگي ياد كن و...)رسولخدا(ص)برخاست وبر بالايبام رفت وانگشت بر دوگوش گذاشت وفرياد زد:اللّه اكبر!اللّه اكبر! درمكه خانهاينماند جز اينكه صداي تكبير حضرت را شنيد.»حيوة القلوب ج2
داستان پیامبران(6)
10- حضرت عيسي(ع)
عيسي از پيامبراني است كه نامش در قرآن كريم بسيار برده شده و در بيشتر آياتيكه ذكري از او شده نامش با فضيلت و عظمت توأم گشته و بعنوان «عبدالله» و كلمةخدا و روح خدا و تأييدشده به روح القدس و ساير افتخارات مفتخر گشته است.
مادرش مريم دختر عمران يكي از زنان برتر عالم است كه سورهاي در قرآن بناماو وجود دارد وخداوند از او مدح نموده است.
حضرت عيسي در بيت اللحم متولد شد و در سي سالگي نبوت خود را ظاهركرد .با اينكه او براي تأييد تورات مبعوث شده بود ولي يهود با او مخالفت ميكردندتا اينكه توطئه دستگيري او را طرح نمودند ولي خداوند عيسي را به آسمان بالا بردودرعوض يكنفر ديگري كه شبيه عيسي بود دستگير كرده وبه صليب آويختند.
حضرت عيسي در زمان ظهور امام عصر به زمين فرود آمده واز ياران امام عصرخواهد شد.
به سخنان او با حواريون توجه فرمائيد:
«وقتي مريم با عيسي در بغل نزد مردم آمد.مردم گفتند اي خواهر هارون!نهپدر تو مرد بدي بود و نه مادرت بدكاره!پس مريم به كودكش اشاره كرد!مردمگفتند:چگونه با كودكي كه در گهواره است سخن بگوئيم؟ناگاه عيسي گفت:من بندةخدا هستم.خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است و مرا هركجا باشم بابركت كرده و سفارش به نماز وزكات تا زنده هستم كرده است.وسفارش به نيكي بهمادرم كرده و مرا ستمكار بدبخت قرار نداده است.وسلام بر من روزي كه به دنياآمدم و روزي كه ميميرم و روزي كه محشور ميشوم.»
«عيسي از مردم پرسيد چه كسي مرا در راه خدا ياريميكند؟حواريون گفتندكه ما ياوران خدائيم وبه خدا ايمان داريم»
سه نماينده حضرت عيسي(ع)
در حالات حضرت عيسي(ع)مينويسند،كه او دونفر را براي تبليغ به شهرانطاكيه فرستاد تا حاكم ومردم آن شهر را به خداشناسي دعوت كنندوبت پرستي راكنار بگذارند.وقتي آن دو نفر نزد حاكم شهر رفتند وهدف خود را بياننمودند،سلطان ناراحت شد ودستور داد تا آنها را در بتخانه زنداني كنند.حضرتعيسي(ع)بعد از اين حادثه،وصي خود شمعون بن صفا را به انطاكيهفرستاد.شمعون نزد سلطان رفت.حاكم از او پرسيد كيستي؟گفت من مرديخيرخواه هستم كه شنيدهام شما مردي خيرخواه هستيد!آمدهام تا همدين شمابشوم.حاكم اورا پذيرفت وشمعون با حاكم دوست شد تا اينكه روزي شمعون باحاكم وجمعي از وزراءبه بتخانه رفتند.همه به سجده افتادند.شمعون هم به سجدهافتاد.آن دو نفر زنداني خواستند خود را به شمعون معرفي كنند ولي شمعون آنها رامتوجه كرد تا در فرصت مناسب آنها را آزاد نمايد.شمعون از حاكم پرسيد،اينهاخادم بتخانه هستند؟حاكم گفت خير اينها آمده بودند تا مارا خداشناس كنند.منهمآنها را زنداني كردم.شمعون گفت مگر غير از خداي شما،خداي ديگري همهست؟گفت نميدانم ولي اينها ميگويند هست.شمعون گفت خوب است از اينهادليل براي ادعايشان بخواهيم.حاكم قبول كرد وشمعون از آنها پرسيد خداي شماچكار ميكند؟گفتند خداي ما كور را شفا ميدهد.شمعون گفت بتهاي ماهم شفاميدهند.حاكم درگوش شمعون گفت گمان نميكنم بتهاي ما شفا بدهند.شمعونگفت شما كارت نباشد اين مطلب را بمن واگذاريد.سپس بدستور شمعون كور را بهبتخانه آوردند.شمعون به سجده رفت ودر سجده در دل گفت:خدايا!مقصود منتوئي كه احد هستي .خدايا اين كور را شفابده!ناگاه كور بينا شد.سلطلت از كرامتشمعون خوشحال شدزيرا ميدانست بتها نميتوانند شفا بدهند.شمعون از آنهاپرسيد خداي شما ديگر چه ميكند؟گفتند مرده را زنده مينمايد.شمعون گفت خداما هم مرده را زنده ميكند.سلطان گفت آبروي ما ميرود.شمعون گفت بياييد سرقبر پسر سلطان برويم اگر خداي شما اورا زنده كرد ما به خداي شما ايمانميآوريم.همگي سر قبر پسر سلطان رفتند وآندونفر مبلغ دعا كردند.ناگاه پسرسلطان زنده شد.در اين موقع بود كه طبق شرط ،سلطان ووزرا وهمگي ايمانآوردند.ومردم شهر هم همگي ايمان آوردند.
داستان پیامبران(5)
6- حضرت يعقوب (ع)و حضرت يوسف(ع)
لقب يعقوب اسرائيل بوده كه «اسرا»يعني عبد وبنده و«ئيل» يعني خدا.او درسرزمين كنعان كه نزديك مصر است زندگي ميكرد ودوازده پسر داشت كه بنيامينويوسف از يك زن بنام راحيل وبقيه از همسر ديگر يعقوب بودند.شبي يوسفخوابي ديد كه باعث حوادث بسيار مهمي در خانواده يعقوب گرديد كه در ضمنآيات زير به آنها اشاره ميشود.يعقوب در 140سالگي رحلت كرد وبدنش را در كناربدن ابراهيم در خليل الرحمن دفن نمودند.
يوسف پيامبر بر اثر حسادت برادران دچار سختيهايي شد وبر اثر وسوسهشهواني زنان دچار زندان شد ولي بر اثر تقواي الهي عاقبت به حكمت وپادشاهيرسيد.
گفته شده كه روزي يوسف،زليخا را كه پير شده بود ديد و از او علت اذيتهايش راپرسيد.زليخا علت را زيبائي يوسف بيان كرد.يوسف گفت اگر پيامبر اسلام راميديدي چه ميكردي؟ناگاه محبت پيامبراسلام در دل زليخا افتاد وبه اين خاطرخدا او را جوان كرد ويوسف او را به همسري خود درآورد.عمر يوسف 120سالذكر شده و جنازه او تا زمان موسي(ع)در مصر بود سپس موسي او را در فلسطين(خليل الرحمن)دفن نمود.
به آيات قرآن در باره اين زيباترين قصه دقت نمائيد:
«يوسف به پدرش گفت:من در خواب ديدم كه يازده ستاره وخورشيد و ماهبرايم سجده كردند.
يعقوب به او گفت:پسرم!اين خواب را براي برادرانت تعريف نكن كهميترسم مكري بر عليه تو بكنند .حقيقتا شيطان دشمن آشكار انسان است!خدا تورا برخواهدگزيد وبتو علم تعبير خواب ميآآموزد و نعمتش را بر تو و آل يعقوبتمام ميكند همانطور كه نعمتش را بر اجدادت ابراهيم واسحاق كامل نمود.خدايتدانان وحكيم است.»
«پسران يعقوب به او گفتند:اي پدر!چرا ما را در مورد يوسف امين نميدانيدر حالي كه ما خيرخواه او هستيم؟او را با ما به صحرا بفرست تا بگردد وبازي كند وما مواظب او هستيم!
يعقوب جوابداد:اگر او را با خود ببريد من غمگين ميشوم ومي ترسم شما ازاو غافل شده و گرگ او را بخورد!
آنها گفتند: با وجود ما نيرومندان اگر گرگ او را بخورد ما زيانكاريم!
(يعقوب به آنها اجازه داد)و آنها يوسف را بردند ودر چاه انداختند!سپسشب گريه كنان آمدند وپيراهن خوني نشان يعقوب دادند وگفتند كه اي پدر!ما بهمسابقه دو رفتيم ويوسف را نزد كالاها گذاشتيم كه گرگ او را خورد و تو حرف ما راقبول نميكني حتي اگر راست بگوئيم!
يعقوب گفت:اين چنين نيست ونفستان اين كار را براي شما خوب جلوه دادهاست.من صبر جميل ميكنم و از خدا دباره آنچه ميگوئيد كمك ميخواهم.»
داستان پیامبران(4)
4- حضرت هود(ع)
وقتي هود چهل ساله شد از طرف خداوند به عنوان پيامبر مأمور شد قومش را بهتوحيد و پرستش خداي يكتا دعوت كند.
قوم هود سيزده قبيله بودند كه نسبشان به عاد از نوادگان نوح بوده ميرسيد.آنانمردمي ثروتمند و قوي هيكل و طويل العمر بودند.سرزمين آنان «احقاف»بين يمنوعربستان قرار داشت كه از نظر پرآبي وحاصلخيزي در بين سرزمينهاي مجاور نظيرنداشت.قدرت بدني آنان بحدي بود كه مينويسند قطعههاي بزرگ سنگ را از كوهميكندند و بصورت پايه در زمين قرار داده وبر روي آنها خانه هايشان را بنامينمودند.بلندي قامتشان را به نخل خرما تشبيه نموده و عمرهاي معمولي آنان رابين چهارصدسال وپانصدسال نوشتهاند.
اما اين قدرت وعمر طولاني وثروت با عث غفلتشان شد وبه ظلم وطغيان وبتپرستي كشيده شدند.هود آنان را به توحيد و تقوا دعوت نمود ولي عده كمي قبولنمودند وبقيه در كفر خود اصرار نموده تا عاقبت دچار عذاب شدند.خداوند باديبراي آنها فرستاد كه به قدري شديد بود كه آن مردم قوي هيكل و بلند قامت را از جابر ميكند و چون نخل خرمائي كه از بُن كنده باشند به اين سو وآن سو پرتاپ ميكردو بر زمين ميافكند و هرچه سر راهش بود همه را هلاك و نابود نمود.
هود بعد از عذاب قومش در حضرموت زندگي ميكرد تا اينكه در سن هشتصدوهفت سالگي از دنيا رفت ودر همانجا مدفون شد.
وطبق قولي در قبرستان وادي السلام نجف دفن است.

درباره وب
به وبلاگ من خوش آمدید. در این وبلاگ با واقیعت دین اسلام اشنا میشوید.نظر یادتون نره.

آخرین مطالب
